مرتضى راوندى

82

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

به‌طورى كه اهل تسنن مىگويند پيشواى اسلام در دوران حيات ، جانشينى براى خود تعيين نكرد و اين كار را به نظر كافهء مسلمانان واگذاشت و نخواست كه خلافت مسلمين مانند حكومت اكاسره و پادشاهان موروثى باشد . اهل تشيع مىگويند اگر تعيين زمامدار با مسلمانان است چرا ابو بكر و عمر به افكار عمومى مراجعه نكردند و در مساجد و محافل بزرگ نظر خلق را در تعيين خليفه نپرسيدند و از راه دسته‌بندى سياسى خلفا انتخاب شدند . و اساسا چگونه ممكن است پيشواى اسلام به جانشينى و خلافت مسلمين عنايت و توجهى نكرده باشد . به نظر ايشان : آيهء ولايت و حديث غدير خم و حديث سقيفه و حديث ثقلين و حديث حق و حديث منزلت و حديث دعوت عشيرهء اقربين و غير آنها به اين معنى دلالت داشته و دارند ، ولى نظر به پاره‌اى دواعى تأويل شده و سرپوشى روى آنها گذاشته شده است . در آخرين روزهاى بيمارى پيغمبر اكرم ( ص ) جمعى از صحابه حضور داشتند ، آن حضرت فرمود دوات و كاغذى براى من بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم تا پس از من با رعايت آن گمراه نشويد . بعضى از حاضرين گفتند كه اين مرد هذيان مىگويد ، كتاب خدا براى ما بس است . هياهوى حضار بلند شد ، پيغمبر فرمود برخيزيد برويد زيرا پيش پيغمبر نبايد هياهو كنيد . . . « 112 » به اين ترتيب ، مىبينيم كه دموكراسى اسلامى از آغاز ريشهء اقتصادى و اجتماعى نداشت . مردم رشد و فهم كافى نداشتند و زعما و سران عالم اسلام از اصول و قواعد ثابتى پيروى نمىكردند بلكه هريك به نحوى اجتهاد و اظهارنظر مىكردند . در دورهء زمامدارى على ( ع ) اسلام به كلى از راه اصلى خود منحرف شده بود . على در نخستين روز خلافت به مردم گفت : آگاه باشيد گرفتاريى كه شما مردم ، هنگام بعثت پيغمبر خدا داشتيد ، امروز هم دوباره به سوى شما برگشته و دامنگيرتان شده است . بايد درست زيرورو شويد و صاحبان فضيلت كه عقب افتاده‌اند ، پيش افتند و آنان كه به ناروا پيشى گرفته‌اند ، عقب افتند . . . « 113 » چنان كه اشاره شد ، در دورهء خلافت عثمان كار حكومت اسلامى به تباهى و انحراف كشيده شده بود . او در دوران زمامدارى ، مصر و كوفه و بصره و شام و يمن را به دست بنى اميه سپرد تا اموال مسلمين را خوردند و مست به مسجد رفتند و نماز دوگانهء صبح را چهارگانه به‌جا آوردند . چون به او ( عثمان ) اعتراض كردند ، گفت من خويشاوندان خود را دوست دارم و مىخواهم به آنها رسيدگى كنم . گفتند ابو بكر و عمر چنين نكردند گفت آنها رأيى داشتند و من هم رأيى دارم . « 114 » چون ابو لؤلؤ عمر را كشت ، عبد اللّه ، فرزند عمر به هرمزان حمله برد و او را كشت و گفت : « هر

--> ( 112 ) . همان ، ص 112 به بعد . ( 113 ) . همان ، ص 15 . ( 114 ) . ظلم تاريخ ، پيشين ، ص 117 .